دود می کنم

این دود لعنتی می خواهد همه ی زندگی ام  را بگیرد.

از زیرزمین شروع شد یا حیاط. نمی دانم. دود داغ سفید. بدون آتش، فقط سرخی ذغال گونه ای که گهگاه الو میگیرد و باز دود می کند و آرام می شود. هیچ نمی بینم. همه جا را گرفته. همه ی خانه را. با تمام اتاق هایش، تمام طبقاتش. کلید در را هم پیدا نمی کنم. عجیب هنوز راه نفسم را نگرفته. فقط نمی بینم. کورمال دنبال کلید و شاید سارا می گردم، اگر پیدایش کنم. باید توی یکی از همین اتاق ها خواب باشد. دنیا را دود بگیرد سارا عین خیالش نیست. لامصب مرگ هم ندارد. باید کلید را پیدا کنم و از این خراب شده بزنم بیرون. سارا مثل همیشه یک جوری قسر در می رود. می گوید: حالا چرا اینقدر فحش داری؟! من: فحش؟! کدوم فحش؟

-: لامصب!

-: خب اگه راست می گی مصبت کو؟!

-: چه می دونم.

-: پس فحش نیست، صفته. اصلا کجایی تو؟

چهار دست و پا می شوم روی زمین بلکه دود رقیق تر باشد و پاهاش را ببینم. صدا می کند: حالا چرا اینطوری می کنی؟یعنی سوارت شم؟

-: نه خره، از دست این دود. هیچی نمی بینم. کجایی؟

-: کدوم دود رضا؟ دیوونه شدی؟

با تمام سنگین خودش را می اندازد رو پشتم: برو خَرِ من! یالا...هش...

طاقت نمی آورم. رها می شوم رو زمین. صورتم کر می خورد رو چمن ها. از روم بلند می شود. صدای پاش را می شنوم که می دود. خنده اش دور می شود. بر می گردم سمت صدای پاش. آفتاب چشمم را می زند.فقط سایه اش را می بینم که دور می شود و پنهان می شود تو سایه ی درخت بادام.

فریاد می کشم: اَه. حوصله ام رو سر بردی.خسته شدم از بازیهات.

و غلت می زنم آن سوی تخت و پتو را می کشم رو سرم.

دستش آرام از زیر بازوم سر می خورد و جلو می آید و گرمی تنش به دنبالش نزدیک می شود به پوست پشتم، گردنم و لبهاش خیس می شود زیر گوش چپم.

دستش را می گیرم و فشار می دهم و ...گریه می کنم. بی صدا که نفهمد.

آهسته می گویم: سارا... من دیگه سیگار نمی کشم.

پخی می زند و می چرخد و طاقباز می شود: خَر خودتی.

-: نه سارا. جون تو راست می گم، دیگه نمی کشم.

صداش نمی آید. دستش هم زیر بازوم نیست. جای گرمی تنش را مایع لزجی گرفته. برمی گردم، تنم تو مایع لزج گرم می چرخد. پتو را کنار می زنم. خون، همه جا... . پتو را لایه لایه کنار می زنم. فرید می کشم: سارا....

جواب می دهد: اِهه... چته؟

چشم باز می کنم. رو تمام تنم عرق سرد نشسته. قلبم تند می زند. نفس هام هم. سارا خواب آلود، انگار که تازه فهمیده باشد، می نشیند بالای سرم. دست می کند تو موهام: عزیزم.... خواب می دیدی؟!

نفس عمیق می کشم. زبانم قفل شده. نمی توانم جوابش بدهم. سر می چرخانم و تو نور کم چراغ خواب دنبال پاکت سیگارم می گردم. دست می کشم رو عسلی و پیداش می کنم. تکانش می دهم. خالی است.

می گویم: یادته سارا؟

-: چیو!

-: یه شب مریض بودم. هرچی آب می خوردم باز تشنم بود؟

-: اوهوم.

-: یادته چیکار کردی؟*

شیطان می خندد: آره!

-: خب الان سیگارم تموم شده.

دوباره می خندد.

فندک را از رو عسلی برمی دارد. برعکس من می خوابد. کف پاش را می گیرد جلو صورتم. شصت پاش را می گیرم و می گذارم بین لبهام. می گوید: فندک می زنم پک بزن. فندک را انگار گرفته تو موهاش. سخت می بینم. فندک می زند. پک می زنم. سرش گُر می گیرد. دودش را می دهم توی سینه ام. آهان... همین بود. سینه  ام گرم می شود. سرم سست. دستهام بی خون و بی رمق. آرام لبخند می زنم. دوباره پک می زنم. سرش دود می شود. سفید و داغ. سینه ام پر می شود از بوی سارا. از بوی موهاش. بوی تنش. پُرم می کند. جان می دهد. می کُشد. جان می گیرد. خدایی می کند. خدایی می کند. چشم هام گرم می شود. پلکهام می افتد.

 

.........................................................

*ارجاع به ساراچه  آب

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۳
تگ های این مطلب :داستان کوتاه و تگ های این مطلب :ساراچه و تگ های این مطلب :سورئال و تگ های این مطلب :سیال


مونولوگ پاییزی بیمار اتاق 314

می گه: پاییزه

میگم: خب!

_ : نمی خوای چیزی براش بنویسی؟

_ : برا پاییز؟

_ : نه خره، برا دختره

_ : کدوم دختره؟

_ : چرا خودتو می زنی به خریت؟

_ : می ترسم.

_ : آها! حالا شد. داری حرف می زنی.

می روم بالا و می نشینم لب تخت. بینیم تیغ می کشد. باد سرد بوی نم دارد.

_ : از هیچی بهتره، خب، بقیه اش؟

_ : ماسوله رو یادته؟!

_ : آره

می گویم: سرده هوا، نمی خوای بیای تو؟

تاب می خورد، دستهاش را قفل می کند و می کشد بالای سرش. رو می کند سمت من. صورت ندارد.

می گویم: صورتت کو؟

صداش انگار که نوار پیچ خورده باشد، چیزی نمی فهمم.

می گویم: خیلی خب، اما پاییزه، سرده هوا، لخت خوابیدی پشت بوم. می میری.

باز نمی فهمم چه می گوید. بغلش می کنم ببرمش پایین. تنش بو ندارد. بدنش سرد است. پوست تنش، لختیش، به دستهام حس نمی دهد.

پس چرا می برمش تو؟ کجای خانه بگذارمش؟ می گذاشتم همانجا از سرما می مرد و کرمها می خوردنش و خشک می شد و می پوسید و پوسیده اش را باد می برد و یک روز، چند سال بعد، می رفتم بالا و می دیدم رختخواب کثیفی آنجاست و یادم نمی آمد برای چه. مرض دارم، هی به خودم سیخ می زنم.بگذار همانجا بپوسد لعنتی.

_ : آهای!

_ : چیه؟

_ : مثلا قرار بود عاشقانه باشه ها!

_ : کِی با کی این قرارو گذاشتی؟

_ : برو گمشو..

_ : آشغال..

_ : جاکش..

_ : حالا هی با خودت ور برو ببینم به کجا می رسی.

_ : به نعش تو..

_ : واسه تو که خیالی نیس، منم بذار همون پشت بوم بپوسم.

_ : فکر بدیم نیس، حداقل تنها نیستی

قهر می کند و می رود پشت بام. در فلزی را می کوبد و از آن سو می نشیند تکیه می دهد به در. داد می زند: التماس نکن، تا ساراچه ننویسی نمیام پایین.

شیشه ی سبز را بر می دارم. چوب پنبه سرش را می کشم. یک قلپ سرخی درونش را می ریزم تو سردی تنم. می روم پشت در سرد فلزی. من هم از این سو تکیه می زنم به در.

آهسته می گوید: زنت کجاست؟

می گویم: خانه نیست.

او هم از آن سو سیگاری می گیراند. پُک می زند، مست.

یک قلپ دیگر بالا می روم. درش سوراخ ندارد آن سو را ببینم.

شاید سارا را لخت کرده. لخت که بود.سیگار را گذاشته گوشه لبش و چشم باریک کرده که دودش نرود تو چشمش. کف می زند و سارا برایش می رقصد.  دست می گرداند و باد بوی موهاش را با خود می برد. باران می زند. تنش خیس می شود و موهاش خزه می شود رو سینه هاش. سیگار نم می کشد. می خندند. سر می کشند تو بغل هم از پناه باران. خیسِ باران از لای در می خزد زیر باسنم. شیشه را بالا می برم. خالی شده. دراز می کشم به شانه ی راست، پشت به در، رو سنگ های سردِ حالا خیس. صدای خنده هاشان عذابم می دهد. جمع می شوم تو خودم. گوش هام را می گیرم. دندان می فشرم. باران ، تندی می گیرد. چشم می بندم. باید خوابم ببرد. باید بخوابم. چشم که باز کنم حتما پاییز هم تمام شده. آن دو هم گورشان را گم کرده اند. عوضی ها. تن لش ها. دزدها.

 

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٥
تگ های این مطلب :ساراچه و تگ های این مطلب :داستان کوتاه و تگ های این مطلب :سورئال و تگ های این مطلب :سیال


گم راه

درست مثل عشق در اولین نگاه

مثل چشم های تو گرم، بی پناه

مثل سه چار لحظه سکوت، پنج عصر

مثل سایه ی تنت، سرد، سیاه

در امتداد خط سیاهی که موی تو بود

به دریای درونت، بدون لنگرگاه

شبانه قصد کردم که عازمت باشم

ندانسته از راهزن و، از تو و، از راه

هزار سال شدست یا که ثانیه ای

بی خبرم از روز، از زمین، از ماه

به آخری رسیده ام که دشت بی علف است

دروغ بود بوسه و شب و زیارتگاه

رسیده ام به رد پای خودم، به آغازم

خودم همان که تویی، به چشم یک گمراه

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧
تگ های این مطلب :شعر


پرستش

 

سارا، مخلوق من، سلام.

به چشمهایت قسم، و به نجواهای شبانه. تو همان بودی، و همان شدی که باید. طاعت خالق بجای آوردی و در سجده هایت مرا به نیکویی خواندی. شکر گفتی رنگ چشمانت را که در هیچ برگی سبزی چشمان تو نبود. سپاس گردی مژگانت را که سرمه اش نیاز نبود. به لبخندی رساندی که دوست می داری ام به شکر لبهایی که تو را دادم. به قدمهایت آمدی که حمد می کنی مرا به ساقهای سیمین ات. و چنان خلق نکو کردی و حسنات بر خود گزیدی که خشنود شوم از آنچه ساخته ام، آراسته ام ، و به طاعت گماشته ام. و موهایت. آنها که چون در باد افتند نسیم را عطرآجین کنند. حاضر را به تحسین و عاشق را به  مستی کشانند. اما سارا، به یاد ندارم خلق بوی تو را. بوی موی تو از من نیست. از کجا داری؟ مگر جز درگاه من تو را نعمتیست؟ مگر جز من غیری می شناسی؟ پناه به من. نه. تو وفاترین مخلوقات منی. پس از کجاست این بوی جان بخش تو؟ لحظه ای بایست. پیش آ . بگذار تا خوب نظاره کنم. آری. به گمانم ساخته ی خودت باشد. همین است. مگر می شود چنان بخندی و چنین بخرامی و نسیم انگار که از گلی گذشته باشد باروری بوی تو را به مخیله ی متروک من نرساند. آری، بوی توست که متروک خانه ی ذهن مرا بارور می کند.  و این خود تویی که به خلق مشغولی.راستش را بگو سارا. من تو را خلق کرده ام یا تو هر روز، هر شب، هر لحظه که یادت می کنم، مرا خلق می کنی. و اگر چنین باشد، بسا خلق تو کریم تر. که من به تو مشغول بودم و چون به قامت آمدی رهایت کردم و نشستم به نظاره ات. اما تو، تو هر لحظه به خلق من مشغولی. سپاس توراست سارا که چنان کریمی. سپاس بوی تو را که جان می بخشد. شکر لبخند تو را که سوی چشم می زاید. تو را سجده می کنم به صبحگاه و نیمه ی شب، به نام مهری که مرا می بخشی. سبحان سارا و بحمده. مرا ببخش که غافل بودم از ربانیت تو. استغفرک سارا و اتوب الیک. و چه بلند نظر و رحیم، که با همه ی کج فهمی من باز از خلق من دست بر نداشتی. که کریمی و کرمت را جز این انتظاری نیست. قسم به هم آغوشی های تو با ذهنم. قسم به هرمای تنت. قسمت به خیسگونگی لبانت. قسم به بوی جانت. که سر بر ندارم من از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی و که یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید و چنان مستم من امشب. ندیدی مست را سارا؟ ندیدی عربده می کشد؟ دیوانگی می کند؟ ندیدی هرچه آید به ذهن می گوید؟ ندیدی یک چیز را می گیرد به گفتن و میانه کار فراموش می کند به چه بود؟ ندیدی که چون من است؟ کاش که جای سخن بودی. حیفا و یا شکرا که در کلام نگنجد. به تن برآید. به جامه دریدن. به موی کندن. به خراش دادن تن. به داغی آتش به زمانِ درکشیدنِ پروانه.

 

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
تگ های این مطلب :ساراچه


می میزنم

سلام سارا. نیامده ام توجیه کنم. می دانم بی وفایی می کنم. می دانم سالهاست خبری ازت نگرفته ام. نیامده ام توجیه کنم. حتی نیامده ام عذرخواهی. یا بگویم باشد، از این به بعد بیشتر حواسم هست. آخر حواسم نیست سارا. به هیچ چیز حواسم نیست. حواسم به باز کردن و بستن کتانی هایم نیست که خراب نشود، بندهاش را شل بسته ام و مثل کفش کهنه سَرِ لنگ می کشم بالا. حواسم نیست صبح ها صبحانه بخورم. حواسم نیست صورتم را اصلاح کنم. نه اینکه افسرده باشم ها. زیادی سرخوشم. به خیال می ازلی و نوای مطرب و رقص ساقی سرخوشم و خندان. چندان که حواسم نیست به هیچ. همه چی خوب بود. هنوز هم هست. اما. حتی نمی توانم بگویم اما یک لحظه دلم برایت تنگ شد. نه. شاید یک لحظه فقط خواستم پاهام را بگذارم رو زمین. دیدی پرنده ها را که هی پرواز می کنند؟ بالاخره چند دقیقه را باید رو زمین بیایند، یا سر شاخ درختی، یا فوقش نوک کوهی. اما بالاخره خاک پایشان را لمس خواهد کرد. اینطور نیست که هی بپری. من هم که زمینم همه تویی. غیر تو خاکی نمی شناسم. این است که آمده ام تا در خانه ات. سری بزنم. احوالی بپرسم. صورتت را تو دستهام بگیرم. بخندی. ببوسمت. و تا دیر نشده. تا پاهام عادت نکرده باشند به بی پروازی. تا پاهام نچسبیده اند به خاک. پر بزنم، بروم تو خیال خودم. تو افیون می لعل و صراحی در دست. در پناه حق سارا. باش همین جا. خانه ات را عوض نکن. عوض کردی شمعدانی ها را یادت نرود بگذاری پشت پنجره. شمعدانی ها نشان من و توست. ببینمشان می فهمم که خانه، خانه ی توست. در پناه حق سارا.

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
تگ های این مطلب :ساراچه


هدیه ای برای سارا

 

_عمرا بتونی حدس بزنی چی می خوام بهت بدم

دنده را سه می کنم و می پیچم تو سربالایی.

می خندد:اوووم...

سیگار می گیرانم.پک می زنم و دودش را از پنجره ماشین بیرون می دهم.

می گوید: بیست سوالی؟

_نخیر. اما یه هفته مهلت داری حدس بزنی. جواب هم فقط آره و نه. گفته باشم نزدیکم باشی نمی گما. بعدا جر نزنی. فقط آره نه

هفته بعد، تولدش، سالگرد ازدواجمان است. کلی بهش فکر کردم. از دوستهام پرسیدم.از دوستهاش. از همکارهای خانم شرکت. الکی تو بازار گشتم و ویترین مغازه ها را نگاه کردم که چیزی ببینم.

_تو که می بازی. خودتم می دونی حدس می زنم.

پک می زنم. خاکسترش می ریزد کف ماشین، می خندم: لاف نزن، حدس بزن

_اِ؟ پس زدنیه؟

_نه. 

و با انگشت اول سیگار، یک را نشان می دهم: یک

رو صندلی بالا می پرد: اِ... اینکه حدس نبود

و با مشت می زند به بازوم

می خندم: منم نزن، حدسو بزن

رو صندلی جابجا می شود و پای راستش را می گذارد رو لبه ی چرم روکش صندلی. این یعنی خسته است. اما می خندد. یعنی ذوق دارد. دوست دارم این حالش را.

_ممم...انگشتره؟

پک می زنم. دودش را می کشم تو. تو نامزدی دنبال حلقه که می گشتیم از انگشتر فیروزه می خواست. یکی هم نشان کرده بود. طلای زرد بود با نگین درشت فیروزه. گفتم برای حلقه که نمی شود. قول دادم بعد عروسی براش بگیرم. اما افتادیم دنبال خانه و اجاره و خرج زندگی. نشد.

سر تکان می دهم: نچ

سرش را تکان می دهد و با لبخد فکر می کند. معلوم است ذوق دارد. ذوق که دارد کیف می کنم. وقتی بلند می خندد و با کف دست می کشد رو صورتش و رو لبهاش نگه می دارد.

سرش را نزدیک می آورد و با چشمهای بُراق نگاهم می کند. به هیجان آمده. می گوید: طلاس؟

حتما یاد آویز و گوشواره ی انگشتر نامزدیمان افتاده. از انگشتر نشان که براش برده بودم کلی خوشش آمده بود. قول دادم آویز و گوشواره اش را هم براش بگیرم، جای هدیه عقد. نمی دانم چه شد که هیچ چیزی نگرفتم. خودش نخواست یا نشد یا چه.

می گویم: نه عزیزم

بر میگردد و تکیه می دهد: سخت شد

فکر می کند. چشمهاش برق می زند. اما اینبار سر جاش می ماند: ای شیطون. فهمیدم. لباس خوابه؟

ماه پیش پول خواست ازم. سی تومن. آخر ماه بود. نداشتم.بهانه کردم و گیر دادم که برای چه. نگفت. من هم ندادم. دمق شد. معلوم بود ذوق دارد یک چیزی بخرد. فرداش ژورنال لباس خواب را تو رخت چرک ها دیدم. انگار قایم کرده بود من نبینم. من هم به روش نیاوردم.

می گویم: دوست داری باشه؟

چشم ریز می کند: اذیت نکن، تو رو که رات نمی دن بری بخری

به اینجاش فکر نکرده بودم. شانه می اندازم.

می خندد. بلند. می گوید: خب عیب نداره. می ریم حدس بعدی

بی فاصله داد می زند: آها. بلیط مشهده. آره؟ خودشه، نه؟

ماه عسل قرار بود سه ماه بعد عروسی که کلاس های من تمام شد برویم مشهد. رزرو نکرده بودم . بلیط گیرمان نیامد.

می گویم: اونم به موقعش عزیزم. ولی این نیست

چند دقیه ای ماشین ساکت می شود. فکر می کند یا ادای فکر کردن دارد. سر عقب کشیده و از شیشه بالا را نگاه می کند.

آهسته می گوید: نکنه می خوای انگشترمو درست کنی؟

همان انگشتر نشانش را می گوید. پنج ماه پیش نمی دانم دستش به کجا گیر کرده بود. هم زخم شد هم نگین مرواریدش افتاد. غصه دار شد. انگشتر را دوست داشت. دلداریش دادم. گفتم زود می دهم درستش کنند. نکردم. فرداش تصادف کردم. افتادم دنبال بیمه و اینها. یادم رفت.

می گویم: اون که هدیه نمی شه. قول دادم. درستش می کنم.

خودش را لوس می کند: خب این که نمیشه. یه راهنمایی کن.

راهنما می زنم. با خودم فکر می کنم  هدیه اش را عوض کنم. یا یک چیزی بگذارم روش.

می گویم: نمی شه عزیزم. می خوام وقتی دیدیش ذوق کنی.

دستهاش را گره می کند روی سینه و می چرخد آن طرف: خوب منم دیگه حدس نمی زنم.

تکیه می دهد به در. از شیشه بالا را نگاه می کند. دنده را دو می کنم و می پیچم تو کوچه. خاکستر سیگارم می ریزد رو چرم لبه صندلی. رهایش می کنم. پر است از جای سوختگی. حالا یکی بیشتر.

 

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
تگ های این مطلب :داستان کوتاه و تگ های این مطلب :ساراچه


 

جستاری فلسفی در باب هستی و نیستی

یا

چیزتر می شویم

 

یکی می رود. یکی می آید. بعد آن یکی که رفته می خواهد دوباره بیاید اما جایش خالی نیست. این قانون امتلاء هستی است. هیچ جای خالی تو هستی نیست. نه چیزی کم می شود و نه چیزی اضافه. تنها «چیز»ها «جا» عوض می کنند. و این بده بگیرِ چیز و جا ادامه خواهد داشت، تا روزی که مفهوم چیز و جا دچار تحول شود. یعنی در واقع این دو واژه بی معنی شوند. و آن وقت در یک نگاه کل نگر در خواهی یافت که فقط یک چیز هست و یک جا. و فقط همان یک چیز بزرگ است که در همان یک جای بزرگ وول می خورد. و از این وول خوردن، جا و چیزها کوچک و حاشیه ای پدیدار می شوند. یعنی وقتی آن چیز بزرگ می خواهد جا شود خود را  این ور و آن ور می کند و با این کار طبیعتا یک طرف را پر یا همان چیز می کند و طرف دیگر را خالی یا همان جا می کند. و آن وقت یک چیز، یا یک جا، فکر می کند چیزیست، یا جاییست. فکر می کند که هست، وجود دارد. غافل از اینکه هیچ نیست مگر عارضه ای از حرکت یک چیز بزرگ. بماند که به گمانم جا بودن شرف دارد به چیز بودن. و البته این مزاج شخصی من است و چیز و جا در یک رتبه وجودی قرار دارند. و همه چیزها و جاها از آن چیز بزرگ اند و به او باز خواهند گشت. و جالب آنکه تنها با وول بعدی از آن ور به این ور جا چیز می شود و چیز جا. و اول چیز فکر می کند که نیست شده، از بین رفته. اما هنوز مقداری احساس وجود می کند و در می یابد که از بین نرفته،بلکه جا شده. بله، نیستی در کار نیست. تنها چیز جا شده. و همین طوری برای یک جای کوچک دیگر همین اتفاق می افتد.یعنی چیز می شود. و در نگاهی کلی در می یابیم که جا شدن یک چیز باعث چیز شدن جای دیگر می شود. ولی باز هیچ نیست جز وول خوردن آن چیز بزرگ در جای بزرگ. و آن چیز آنقدر وول می خورد تا در آن جا ، جا شود. و روزی که چیز بزرگ جا شود هیچ نمی ماند جز چیز. که البته این را هم نمی توان گفت. چون می توانیم اینطور هم ببینیم که چیز جا شده و هیچ نمانده جز جا . و همچنین چون جا در مقابل چیز است که معنی می شود. و این یعنی مادامی که به وجود چیز قائلیم ناچاریم وجود جا را هم بپذیریم. این خاصیت جهان دو قطبی است که هر موجود یا لاموجودی به وسیله ضد خود تعریف می شود. پس وقتی آن چیز بزرگ جا می شود چون دیگر جایی نیست چیز هم نمی تواند ادعا کند چیزیست، و بالعکس. بنا بر این در واقع از وحدت چیز و جا هستی پدید نمی آید، بلکه نیستی...، نه، نیستی هم نه که مخالف هستی است. بلکه یک جور عدم مخلوط به وجود. یک چیزی، یک جایی، بالاخره یکی که در فهم ما دوقطبی ها نمی گنجد درباره اش فکر کنیم. چرا که مخ تعطیل ما هم فقط صفر و یک می شناسد. نه چیزی بین صفر یک. یا اگر احساس خلائی بین صفر و یک کرده ایم باز با تعاریفی مشتق شده از همان صفر و یک پرش کرده ایم.مثلا صفر ممیز یک. یا صفر ممیز دو که دو تا یک است و الی آخر. بله، اینطور مغز ما بین صفر و یک را پر از یک دنیا چیز و جا می کند.یک و صفر. چیز و جا. آنقدر که حتی وقتی از سر استیصال به رهایی از این عالم صفر و یکی فکر کنیم باز به اسباب همین ذهن لعنتی چیزی(و جایی) است. باز به ابزاری از جنس چیز متوصل می شویم که در جایی فرو کنیم یا جایمان را می دهیم یک چیزی توش فرو کنند،  که یکهو برق بگیردمان و پرواز کنیم و از چیز و جا رها شویم. زهی خیال باطل. معلوم است که نمی شود برای خلاص شدن از ابزاری همان ابزار را در دست بگیریم. اینطور باز بیشتر درگیرش می شویم. در رها کردن فقط باید رها کرد. به چگونگی اندیشیدن تنها باتلاقی است که هرچه بیشتر دست و پا بزنیم، چیزتر می شویم.

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢


گُلم

_فکر کنم واسه این گله بد باشه

_چی؟

_اینکه وسط تلویزیون و لپ تاپ و ضبط و ریسیور و موبایل و این همه امواج ناجوره

_ناجور؟

_خب... من که هیچ وقت گل نبودم اما فکر می کنم زیاد براش خوب نباشه

_ اما من بودم

_ جدی؟ کی تو رو کاشته بود؟

_ کسی نکاشته بود. یه بار یکی بهم گفت گلم. منم احساس کردم گلم

_اینطوری که قبول نیست. تو فقط احساس کردی گلی. واقعا که نبودی

_ خیلی ام قبوله. مگه تو که آدمی غیر اینه که فقط احساس می کنی آدمی؟

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٢


یادداشت شبانه یک مرد زیر چراغ خواب

دفترم را گذاشته ام پای تخت. برای نوشتن باید بچرخم و سرم را پایین ببرم تا بشود زیر نور چراغ خواب نوشت

Just keep living

بر می گردم بالا. می بوسمش: دوسِت دارم

_چرا؟

_نمی دونم همینکه نگاهت کردم به نظرم دوست داشتنی بودی.

I love living this way

رمز آلود، بازی، بازی گونه، معما ...

می پرسد: چی نوشتی

_ I love living this way

_کدوم way؟

می زنم به باسنش: this way

می خندد: منم love  دارمش

می روم پایین. می نویسم

_پنجره رو بستی؟

_آره عزیزم.

می پرسد: چی می نویسی؟

می خوانم برایش. دفتر را می بندم و بر می گردم بالا.

_ مگه من قصه ام هرچی می گم می نویسی؟

می خندم. دفتر را باز می کنم و می نویسم.

می خندد. ریز. چند بار : عوضش می کنم ها؟

_ اونی که نوشته شده رو نمیشه عوض کرد

باز می پرسد: اینبار چی نوشتی؟

_ همینا که گفتیم رو

_طولانی تر بود که

_ گفتنش کوتاهه. نوشتنش طولانی.

مشغول نوشتنم که می گوید: اینم بنویس که الان دستم کجاست

_ فقط هرچه بگیم رو می نویسم. می خوای بگو بنویسم

برمی گردم بالا. بغلش می کنم. زیر گلوش را می بوسم

_ یعنی چیزی جز حرفامون بهش اضافه نمی کنی؟

می چرخم که بنویسم. می گوید: رضاااا ... یه خورده ابتکار داشته باش.

نمی دانم . واقعا چه چیزی جذاب تر از همینهاست برای نوشتن.

دفتر را می بندم و برمی گردم. دست می اندازد دور گردنم: اصلا من دیگه هیچی نمی گم. می خوام بخوابم. بغلم کن بخوابم.

_ رضا... خداییش این دیگه داستانی نبود بنویسیش ها

بالا که بروم خواهم گفت: شاید، اما برای پایان بندیش خوب بود.

و او خواهد خندید. تن برهنه ام را محکم بغل خواهد کرد و خواهدم بوسید.

بالا می روم. می گوید: دوسِت دارم رضا

می خندم و بر می گردم. غر می زند:اِاِاِ...

_تقصیر خودته . من تمومش کرده بودم. اما باز حرف زدی

باز هم چیز هایی می گوید. اما دارد کمی پایین تر از زیر بغلم، آنجا که کش آمده و نزدیک لبهاش است را می بوسد. کمی طولش می دهم. و به آغوشش برمی گردم. گرمای تنش را ترجیح می دهم به نوشتن.

 

 

یک جوریست. احساس می کنم صبح شده.و بعد نوازش نسیم از لای پنجره باز روی صورتم و صدای گنجشک. چشم باز نمی کنم. می خواهم بفهمم از کجا فهمیده ام صبح شده. و این نسیم و صدای گنجشک واقعیست یا چون فکر می کنم صبح است احساسشان می کنم. نمی فهمم. یک جایی توی سینه ام باید باشد. خالی شده. مثل یک فضای سبز باز. چشم باز می کنم.پنجره بسته است.صدای گنجشک می آید.و صبح شده.

کمر راست می کنم. با چشمهای بسته غلت می زند رو به من: من حاکم؟

_ باشه. حکم کن

_ خب. هرکاری دوست داری بکن.

می خندم. اما او فقط دستهاش را بالا می آورد و خمیازه می کشد.

_اینکه نشد. لا اقل یه خورده حکومت کن بعد تنفیض اختیار

_ تفویض بی سواد. بعدشم هیچ حکومتی لذت بخش تر از این نیست که به محکوم اختیار بدی.

چشمهاش هنوز بسته اند. دستهاش را باز می کند. خم می شوم. دفتر و مداد را بر می دارم که بنویسم.

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٢


بازی،من،شهاب

آس پیک و آس دل. شاه پیک هم دارم و سه پیک دیگر. 135 می خوانم.سعید و پویا پاس می دهند. پیام هم که یار خودم است. باد می وزد و شاخه ی درخت گیلاس را که خم شده توی بالکن تکان می دهد. آسمان را نگاه می کنم. پر از ستاره است. ستاره هایی که تو شهر خبری ازشان نیست. چهار تای وسط را بر می دارم. شاه، بی بی، ده و هفت دل. آس و سرباز و دوی دل را هم که داشتم. دو خال می کنم با دل و پیک. ده می زنم وسط، حکم دل. سعید تکیه می دهد به دیوار. پیام نیشش باز می شود:«به، رفتیم واسه شلم» می گویم:« پیام تو جم کن» جواب می دهد:«اوسّایی»

پشت هم می آیم. پیام چشمهاش دودو می زند که خال بغل ام چیست. اگر آس و شاه پیک را بزنم دست بقیه از پیک خالی می شود و خال های ریزم هم دست می گیرد.  آسمان را نگاه می کنم. ماه نیست. سعید غر می زند:« کجایی پسر. دنبال چی می گردی اون بالا. بازیو بچسب». دل می زنم. دو لو. حکم های بقیه تمام شده. جواب می دهم:«تا حالا شهاب ندیدم». پویا که تازه بازی یاد گرفته در می آید که:«تو شهاب ندیده اینطور رو شانسی. شهاب ببینی چی میشی». پیام می کوبد به بازوی برادرش:« هو! مواظب زبونت باش. این شانس نیست. اوسا بازیش درسته».

چیزی تو آسمان تکان می خورد. محسن است. بال زنان چرخی می زند، درخت گیلاس را دور می زند و آرام می نشیند لب بام. چمباتمه می نشیند و سر خم می کند بالای سرمان.از پشت نور لامپ دیواری سخت می توانم لبخندش را ببینم. یادم می آید ستاره های پشت دیوار از اینجا پیدا نیست. سعید بی آنکه سر بالا کند داد می زند:«دستا ر دیدی حرف نزن». می خندم. محسن هم می خندد. بالهاش را باز می کند و آرام، بی آنکه بال بزند، رو هوا غلتی می زند و می آید می نشیند پشت دستم.

پویا دستش را می بندد و می گیرد میان دو پاش:«یادم رفت، گفتین چی میشه بال در میآریم؟»

پیام محسن را نگاه می کند. چشم تنگ می کند:«صد و چهل هزار تا که جمع کنی ، بالات جیک می زنه. 20 بار که شلم بخونی و بگیری می تونی تمرین پریدن رو شروع کنی».

محسن می خندد، بلند. سعید رو به محسن می گوید:«چی شد؟ شلمیم؟» محسن شانه می اندازد، که دستها را دیده و حرف نمی زند. شش پیک را می اندازم وسط. سعید نیشش باز می شود. سر می کشم دم گوش محسن:«بالا که بودی شهاب ندیدی؟» شانه می انداد که نه. لبخند می زند و چیزی نمی گوید. سعید پویا را نگاه می کند. پویا سرش تو دستش است و حواسش نیست. پیام بُراق می شود:«هو! خفه». پویا سر بالا می کند . سعید می خندد. پویا هم ماجرا دستش می آید. می خندد و ده خشت می زند. پیام خیز می گیرد:«یعنی پیک نداشتی؟» پویا شانه می اندازد و لب می کشد:« نچ» پیام عقب می نشیند. سر تکان می دهد. آرام برگی می کشد و برعکس می گذارد :«شرمنده اوسا . همین یه دونه رو داشتم. بقیه رو رد دادم. گمونم بود خال بغلت گیشنیزه». سعید تند برگ پیام را از دستش می کشد و بر می گرداند. ده پیک است. می خندد. بی بی را می کوبد رو باقی و برگها . جمع می کند:«این بیست و پنج تا». پیام را نگاه می کنم . لبخند می زنم و سر بالا می دهم که بی خیال. باقی دستها را می گیرم و 140 جمع می کنم. پیام با دست آخر سر می اندازد و نفسی می کشد. بالا را نگاه می کنم. هیچ کدام تکان نمی خورند. سوسو هم نمی زنند. اینجا شهر نیست که هزار جور چراغ فروغ ستاره ها را بگیرد. چشم می چرخانم. نگاهشان می کنم. آن چهار تایی که کنار همند. آن یکی که پر نور است. دب اکبر و اصغر که هیچ وقت شباهتشان به خرس را نفهمیدم. رو می کنم به محسن:«جای من بازی کن». کنار می کشم. بچه ها را نگاه می کنم. پیام دست می دهد. پویا می خندد. سعید نگاهش می کند و به رضایت سر تکان می دهد. محسن نتیجه را رو لوح ثبت می کند. سر بالا می کنم. آرام از زمین بالا می روم و لب بام می نشینم. پاهام را آویزان می کنم و تکان می دهم. از اینجا ستاره های بیشتری پیداست. صدای پویا را می شنوم که از پیام می پرسد:«این چطوری بود؟» محسن جواب می دهد:« این ربطی به بازی نداره. اون از اول بازی بی بال می پرید».

بر می گردم و که ستاره های پشت دیوار را نگاه کنم.

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢