بازی،من،شهاب

آس پیک و آس دل. شاه پیک هم دارم و سه پیک دیگر. 135 می خوانم.سعید و پویا پاس می دهند. پیام هم که یار خودم است. باد می وزد و شاخه ی درخت گیلاس را که خم شده توی بالکن تکان می دهد. آسمان را نگاه می کنم. پر از ستاره است. ستاره هایی که تو شهر خبری ازشان نیست. چهار تای وسط را بر می دارم. شاه، بی بی، ده و هفت دل. آس و سرباز و دوی دل را هم که داشتم. دو خال می کنم با دل و پیک. ده می زنم وسط، حکم دل. سعید تکیه می دهد به دیوار. پیام نیشش باز می شود:«به، رفتیم واسه شلم» می گویم:« پیام تو جم کن» جواب می دهد:«اوسّایی»

پشت هم می آیم. پیام چشمهاش دودو می زند که خال بغل ام چیست. اگر آس و شاه پیک را بزنم دست بقیه از پیک خالی می شود و خال های ریزم هم دست می گیرد.  آسمان را نگاه می کنم. ماه نیست. سعید غر می زند:« کجایی پسر. دنبال چی می گردی اون بالا. بازیو بچسب». دل می زنم. دو لو. حکم های بقیه تمام شده. جواب می دهم:«تا حالا شهاب ندیدم». پویا که تازه بازی یاد گرفته در می آید که:«تو شهاب ندیده اینطور رو شانسی. شهاب ببینی چی میشی». پیام می کوبد به بازوی برادرش:« هو! مواظب زبونت باش. این شانس نیست. اوسا بازیش درسته».

چیزی تو آسمان تکان می خورد. محسن است. بال زنان چرخی می زند، درخت گیلاس را دور می زند و آرام می نشیند لب بام. چمباتمه می نشیند و سر خم می کند بالای سرمان.از پشت نور لامپ دیواری سخت می توانم لبخندش را ببینم. یادم می آید ستاره های پشت دیوار از اینجا پیدا نیست. سعید بی آنکه سر بالا کند داد می زند:«دستا ر دیدی حرف نزن». می خندم. محسن هم می خندد. بالهاش را باز می کند و آرام، بی آنکه بال بزند، رو هوا غلتی می زند و می آید می نشیند پشت دستم.

پویا دستش را می بندد و می گیرد میان دو پاش:«یادم رفت، گفتین چی میشه بال در میآریم؟»

پیام محسن را نگاه می کند. چشم تنگ می کند:«صد و چهل هزار تا که جمع کنی ، بالات جیک می زنه. 20 بار که شلم بخونی و بگیری می تونی تمرین پریدن رو شروع کنی».

محسن می خندد، بلند. سعید رو به محسن می گوید:«چی شد؟ شلمیم؟» محسن شانه می اندازد، که دستها را دیده و حرف نمی زند. شش پیک را می اندازم وسط. سعید نیشش باز می شود. سر می کشم دم گوش محسن:«بالا که بودی شهاب ندیدی؟» شانه می انداد که نه. لبخند می زند و چیزی نمی گوید. سعید پویا را نگاه می کند. پویا سرش تو دستش است و حواسش نیست. پیام بُراق می شود:«هو! خفه». پویا سر بالا می کند . سعید می خندد. پویا هم ماجرا دستش می آید. می خندد و ده خشت می زند. پیام خیز می گیرد:«یعنی پیک نداشتی؟» پویا شانه می اندازد و لب می کشد:« نچ» پیام عقب می نشیند. سر تکان می دهد. آرام برگی می کشد و برعکس می گذارد :«شرمنده اوسا . همین یه دونه رو داشتم. بقیه رو رد دادم. گمونم بود خال بغلت گیشنیزه». سعید تند برگ پیام را از دستش می کشد و بر می گرداند. ده پیک است. می خندد. بی بی را می کوبد رو باقی و برگها . جمع می کند:«این بیست و پنج تا». پیام را نگاه می کنم . لبخند می زنم و سر بالا می دهم که بی خیال. باقی دستها را می گیرم و 140 جمع می کنم. پیام با دست آخر سر می اندازد و نفسی می کشد. بالا را نگاه می کنم. هیچ کدام تکان نمی خورند. سوسو هم نمی زنند. اینجا شهر نیست که هزار جور چراغ فروغ ستاره ها را بگیرد. چشم می چرخانم. نگاهشان می کنم. آن چهار تایی که کنار همند. آن یکی که پر نور است. دب اکبر و اصغر که هیچ وقت شباهتشان به خرس را نفهمیدم. رو می کنم به محسن:«جای من بازی کن». کنار می کشم. بچه ها را نگاه می کنم. پیام دست می دهد. پویا می خندد. سعید نگاهش می کند و به رضایت سر تکان می دهد. محسن نتیجه را رو لوح ثبت می کند. سر بالا می کنم. آرام از زمین بالا می روم و لب بام می نشینم. پاهام را آویزان می کنم و تکان می دهم. از اینجا ستاره های بیشتری پیداست. صدای پویا را می شنوم که از پیام می پرسد:«این چطوری بود؟» محسن جواب می دهد:« این ربطی به بازی نداره. اون از اول بازی بی بال می پرید».

بر می گردم و که ستاره های پشت دیوار را نگاه کنم.

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢


سیب

سارا داد می زند:«کجایی پس». صدای قیژ آبمیوه گیری، پشت سر هم، مانند پرانتز برای فریاد سارا که دوباره داد می زند:«پاشو تنبل». غلت می زنم. پتو را رو سرم می کشم.

سرم درد می کند. پشت چشمهایم. خواب می دیدم. زنی را که برهنه بود. بد بو بود و تیره. تمام تنش مو بود. لبهاش و میان دو پایش سرخ. با ولع مرا می خواند. بی میل بودم و حال تهوع داشتم از بوی نا و چرک. به پشت خم شده بود. توده ی مو های باسنش حالت صورت به خود گرفته بود و با دهان و تک چشمی سرخ نزدیکم می آمد ، تنم را طلب می کرد. عق می زنم. معده ام خالیست. به خود می پیچم و پتو را توی دستم مشت می کنم.

سارا دوباره صدایم می کند:«الانه که اذان بگن. پاشو بیا. برات آبمیوه گرفتم.» دو باره عق می زنم. هوای معده ام با بوی تند بیرون می زند. نفس می زنم. عطر سیب سبز تو صورتم می زند. می مانم که بیداریست یا خواب. بعید است از خواب های لجن آلود من بوی عطر سیب. چشم باز می کنم. سارا ایستاده بالای سرم. دو طره سیاه از روی پیشانیش غلتیده و چشمهای آزادش را قاب گرفته. لبه تخت می نشیند و دست می گذارد روی بازوم:«تنبل خان پاشو. سیزده ساعته خوابیدی. یه روزه گرفتیا. خدا مث من نیست که خودتو واسش لوس می کنی. پاشو. اذانه» تو پنجره را نگاه می کنم. آسمان سرخ شده. از زیر پتو دست می کنم تو لباسم. خیس نیست. نمازم را نخوانده ام. تعبیر جماع با زن وقتی جنب نشده باشی خیریست که از آن زن می رسد. عق می زنم. چشم های سارا نگران می شود:«عزیزم! خوبی؟» باید این کتاب های تعبیر خواب را بسوزانند. ترجمه شیطان است. بچه هم که می زایند همراهش چرک است و خون آبه. لبخند می زنم. دست سارا را می گیرم و روی لبهام می گذارم:«چیزی نیس. نترس» دستش را بو می کنم. بوی تنش خاطره خواب را می سوزاند. می گویم:«هوس سیب کردم سارا». می خندد. چشمهاش برق می زند:«بازیگوش! بعد اذان. اول هم نماز. خب؟» می گویم:«یه بوس کوچولو تا بلند شم.» لبخند می زند. روی تخت کنار می روم. گوشه پتو را بالا می گیرد و پاهاش را می برد زیر. خنکای باد از پنجره تو می وزد و می پیچد زیر پتو. تنم باز می شود. کنارم دراز می کشد. دست می اندازم دور سینه اش. چشم می بندد و گردن می کشد. لبهام را آرام می گذارم پشت گوشش. کز می کند. لب می کشم تا زیر گلوش. آنجا که فرو رفته و طعم سیب ترش دارد. باد صدای الله اکبر را می کشاند تو گوش هام. تکرار می کنم توی دلم. الله اکبر. بو می کشم. انگار سیال داغی تو تنم تکان میخورد و جاری می شود و از پاهام بیرون می ریزد. زبان می کشم به گودی گلوش. نفس می کشد. می خندد. صدای خنده اش را دوست دارم. با صدای باد، آرام توی گوش سارا تکرار می کنم:      الله اکبر    الله اکبر     لا اله الا الله    لا اله الا الله... .

 

 

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩


کاسکو

می گوید: گرسنمه

می گویم: چند کیلومتر جلوتر یه رستوران خوب هست

پاکت سیگار نو را باز می کنم. تلق و نایلونش را از کنار پنجره رها می کنم توی باد. پاکت را از دستم می قاپد. چیزی نمی گویم. دست می برم تو کیسه تخمه روی داشبورد. دانه ای درشت بر می دارم، می اندازم تو دهانم و بدون دست با دندان های جلو می شکنم. می گوید: عین کاسکو تخمه می شکنی. با زبانم مغز تخمه را بیرون می کشم و پوستش را از پنجره تف می کنم. در پاکت را باز می کند. می شمارد به انگشت اشاره: یک دو سه ... یک بار عکس گرفته بود از پاکت سیگار و سویچ ماشین که گذاشته بودم رو عسلی کنار تختمان. اسم عکس را گذاشته بود «زندگی رضا» : نوزده بیست. و بُراق نگاهم می کند: بیست تا؟! یعنی تو هر روز سی تا می کشی؟!

می گویم: کاسکو دیگه چه خریه؟

می خندد. پاکت سیگار را می گذارد تو گودی دستگیره در ماشین، کنار خودش، دور از من. تخمه ای برمی دارد و به قول خودش کاسکو وار می شکند. پوستش را  تف می کند بیرون، «ر» تو دهان در حال جویدنش پخش می شود و چیزی شبیه «ل» : خل نیست ، یه جور طوطیه.

دنده را جا می زنم و می پیچم تو سربالایی.

می گویم: می خوای دنده رو تو عوض کنی؟

می خندد. تو جاش چپ و راست می شود. دستش را می گذارد رو دنده. کلاج را می گیرم: دو . دنده را جا می زند. دستم که از دنده خلاص شده را از پشتش رد می کنم و می گذارم کنار گردنش، پشت لاله ی گوش. گردنش را خم می کند طرف دستم. می گوید: یه جور طوطیه، سیاه. از اونا که حرف می زنه. خیلی ام حسوده.عین من.  و لبهاش را بوس می گیرد و زل می زند به لبهام.

 کلاج را می گیرم: سه

دنده را جا می زند. دستم را آرام پایین می برم، تا زیر بغلش. و آرام جلو می برم. بازوش را سفت می چسباند به پهلوش. دست من توش گیر می کند:اِ... نکن جلو چش مردم.

می گویم: حسوده یعنی چی؟

: یعنی مثلا اگه تو خونه ت باشه، بعد یه حیوون خونگی دیگه هم بیاری، از حسادت خودشو می کشه.

آرام دستم را از زیر بغلش می کشم و می برم پایین تر، آنجا که چین پهلوش را بگیرم، آنجا که پهلوش چسبیده به دستگیره در. می گویم: چطوری؟

: خب اول غذا نمی خوره. بعدم شروع می کنه پراشو با نوکش می کنه.  تند دست می برم و پاکت را از تو دستگیره بیرون می کشم. جیغ می زند، و با بغض: آآآ... گولم  زدی. قبول نیست

نخی بیرون می کشم و می گذارم گوشه لبم. می خواهد از لبم بگیردش. دستش را می گیرم و با دست دیگر فندک می زنم. جیغ می زند و فرمان را می گیرد: الان میریم ته دره دیوونه. سیگار را می گیرانم و رهایش می کنم و پک می زنم. نگاهم می کند. فرمان را رها می کند و کز می کند گوشه صندلی. تکیه به در.

می گویم: کمربندتو ببند

لوس می گوید: لبات بو سیگار می گیره. نمی خوام.

می گویم: دیگه داریم می رسیم رستوران.

از پنجره بیرون را نگاه می کند. دست می کند تو موهاش. آرام می گوید: گرسنه ام نیست.

پُک می زنم. کلاج را می گیرم و دنده را چهار می کنم.

 

 

 

 

...........

پ.ن: ازش می پرسد: هنوز هم مینویسه؟

جواب می دهد: آره عوضی!

.......

پ.ن2: این داستان هدیه شده به «ن.ع» به رسم وفای عهد

.......

پ.ن٣: اصلاحیه: این ساراچه متعلق است به «ن.ع» به رسم حسادت!

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸


مست بازی

سارا می کوبد به در : منو بیار بیرون

نشسته ام، تکیه داده ام به در چوبی. ضربه های سارا پشتم را می لرزاند. باید چیزی بگویم، باید خندان بگویم. بطری را به لب می برم، جرعه ای تلخ. بطریش سبز است و توش سرخ. داد می زنم: کولی بازی در نیار نمیارمت بیرون.

به در کشیده می شود و صدای سایش پشت برهنه اش به در پایین می آید. حالا او هم پشت به در نشسته. می گوید: آخه شرا؟

می گویم: شرا و کوفت. لوس بازیم جواب نمی ده

می گوید: تاریکه، می ترسم.

لامپ اتاق را باز کردم. شب است و از بیرون هم نوری نیست. لخت بود و انداختمش تو اتاق. می گویم: اینم جواب نمی ده.

بوی تنش تو صورتم می پیچد. داد می زند: مست کردی؟

می گویم: به تو چه

می گوید: یه خورده ام به من بده نامرد

_: نچ

_: شرا؟

_: چون اونوقت تو ام مست می کنی دیگه نمی کوبی به در

جستی می زند، صدای قیژ پای لختش رو سنگ سرد کف اتاق. با مشت محکم می کوبد به در: پس توام مستیت بپره درو باز می کنی.

می خندم، بلند: فِک کن بپره!

ناله می کند: می خوام بغلم کنی

جرعه ای دیگر می نوشم: رو این یکی کار کن شاید جواب بده

بُراق می خندد: ای شیطون، خب تا درو وا نکنی که نمی شه

چشم می بندم. صداش می آید، بوش هم. می گویم: این دیگه مشکل من نیست.

بلند می شود. رو به در می ایستد. نور که از زیر در شعاع می کند به انگشتان و ساق هاش و کم بالا می رود. چرخ که می زند بوش از میان موهای مجعد و بلند که تا گودی کمرش سرازیر شده ، چرخ می زند، چرخ می زند. بی حیا می شوم . چشم پایین می آورم. میان سینه هایش. دو انار ترش. میانشان که شب ها بالشگاهم باشد. و بویشان، تند تر از این شراب تلخ. می شکند مستیم را به مستی بوش. آه... واقعا می داند چطور چرخ بزند. چطور بو پراکند. چطور پریشان کند. چطور نرم نرم ... جرعه ای دیگر می نوشم، از عصاره ی عرقش. لب می زنم به گودی گلوش. آنجا که ریسه می رود، و گنج مرواریدش بویی تازه می پراکند.انگشت می کشم، از میان سینه هاش، به پهلوهایش. و پایینتر. و پایینتر. و پایینتر...

زمین می افتد، یا خود را به زمین می زند نمی دانم. حتی جیغ نزد. صداش می کنم: سارا! خوبی؟

جواب نمی دهد. داد می زنم: یه چیزی بگو...لووس.

با بطری می کوبم به در.باید حالش بد باشد، وگرنه جواب می داد. بلند می شوم. سرم گیج می رود. پاهام با من نیست. بطری خالی زمین می افتد و خرد می شود روی سنگفرش و تکه های سبز و لب تیزش دوره ام می کنند. چشم هام سیاهی می رود. کجا گذاشتم این کلید لعنتی را...

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥


چند سطر برای عمه ام، به روایت شرق

چشم باز می کنم، چراغ روشن است. لپ تاپ روی تخت  روشن است و اینترنت باز. یادم نیست کی خوابم برده. سرم سنگین است. به سنگینی سنگ. موبایلم را نگاه می کنم. ساعت 1:57. اس ام اس از زهرا آمده. همان است که بیدارم کرده. می خوانم: من تو فیس بوکم. با چشمهای نیمه باز و سری که گیج می رود می روم تو فیس بوک. نیست.کورمال دنبال پاکت سیگار دست می چرخانم. سیگاری می گیرانم. نیست. ساعت اس ام اس را نگاه می کنم: sent: 23:07 received: 01:56

لپ تاپ را می بندم. باید بخوابم - زهرا آن موقع که تو فیس بوک بود پیام داد- چراغ روشن است. اینطوری خوابم نمی برد- گفت آن موقع که خواستم چند روزی رهایم کنی... – حال ندارم بلند شوم تا کلید را بزنم و خاموشش کنم- گفت خودخواه بودی و از تنها ماندنت ترسیدی- کلبد را نگاه می کنم. چطور می شود خاموشش کرد. پک می زنم به سیگار- گفت من هم برای آنکه نمی دانم چه رها کردم روزهایی را که می خواستم تنها باشم- کنار تخت را نگاه می کنم. شلوغ است، کتاب و سیگار و موبایل و سی دی- گفت هیچ کس راحتم نگذاشت، نه تو که می گویی می شناسیم نه آن  فلان که بهمان، نه آن ... و چند اسم و آشنا- خاکستر سیگار بلند شده و می افتد. نگاه می کنم. افتاده رو کتاب الفبای فلسفه- گفت حالا هر روز خسته تر می شوم و هیچ کس حواسش نیست- کتاب را بر می دارم. پرت می کنم طرف کلیدها، که یکیشان مال چراغ شمعی روی دیوار است که خاموش است و دیگری مال چراغ سقفی- گفت؛ گرچه نمی دانم اگر آن چند روز را هم تنها بودم حالا بهتر بودم یا نه- کتاب می خورد به کلید چراغ شمعی و ورق هاش پخش می شود کف اتاق.روشش می کند. پشت چشمهام تیر می کشد- گفت حالا من  آن سنگم.  همان که طرف بست به پاش و پرید توی رودخانه-دفتر نوشته هام را بر می دارم. به پهنا می گیرمش و پرت می کنم. جفت چراغ ها خاموش می شود.اتاق تاریک می شود. سیگار را رو سنگ کف اتاق خاموش می کنم. پتو را رو سرم می کشم و می خوابم.

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳


انسان نیازمند

انسان ناچار است که نیازمند باشد. این به لحاظ روحی است. اگر نیازمند چیزی نباشد و برای آن نکوشد زندگی اش پوچ می شود. برای همین است که با برطرف شدن یک نیاز ، نیاز دیگری برای خود می سازد. و اینگونه رشد می کند. انسان اولیه تا زمانی که نیاز به رفع گرسنگی دارد به پوشاندن بدنش فکر نمی کند. اما وقتی حیواناتی را اهلی کرد و پرورش داد و خیالش از جهت تامین غذا آسوده شد، نا خود آگاه به دنبال نیاز جدید می گردد و آن می تواند چرخ یا آتش یا ... باشد. و چه احمقانه به این می گوییم رشد جامعه ی انسانی. و با این جمله رشد انسان را به رشد نیازهایش وابسته می کنیم. چرا دور برویم، خود من در بچگی نیازم خوردن بستنی یا داشتن ماشین کوکی بود، و چون برآورده نمی شد همچنان در تلاش برای بدست آوردن آن دو ادامه می دادم. مانند سایر همنسلانم. اما کودک امروز اشباع است از رفع نیازمندیهای اولیه. برای همین است که گاهی جملات بزرگ مآبانه بکار می برند و ما متعجب می شویم.  البرز ، کودک شش ساله ی خانم میرزایی با دیدن مریضی مادر بزرگش به این فکر می کند که وقتی مادر خودش پیر می شود او نمی  تواند راحت با همسرش به مسافرت انگلیس برود و باید هی مادرش را اینوری کند و آن وری کند. و به مادرش می گوید کاش چند بچه ی دیگر هم می آورد تا وظایف مراقبت تقسیم شود . این برای این است که اتاق اسباب بازی های البرز پر است.

و این حجتیست بر این ادعا که انسان نیاز دارد که نیازمند باشد. اگر نبود همچنان مانند حیوان می زیست، یا به سبب مزیت عقلش نسبت به حیوان دست به خودکشی می زد. پس فرق انسان و حیوان آن است که نیاز انسان پایانی ندارد. مثبت اندیشانه اش آن است که همین نیاز، نیر و باعث رشد اوست، و همچنین تداوم نسل.اما رشد به سوی چه؟ چیست غایت این نیاز های پایان ناپذیر؟ و سوال دیگر آن است که حق عادلانه ی انسان اولیه که قرنهاست مرده، برای داشتن PC  در زمان حیاتش چه می شود؟ اگر به عدلی قائل باشیم، که او هم مانند من شانس برابر برای زندگی داشته، باید معترف شویم که اسباب نیاز های ما همان اسباب بازیهاییست که مفهومی جز سرگرمی ندارند. و حال چه فرق می کند با شکار سرگرم شوی یا با بازی کامپیوتری یا حتی شعر گفتن و حتی تفکر.

نیاز من به زن هم همینگونه است و رشد می کند، تا دیروز به جسمش نیاز داشتم و امروز جسمش را نمی بینم. شاید برای این است که تند می روم. می خواهم بدانم منتهای نیاز های من چیست.

اما شاید باید همانند «...»* به جای آنکه نیازهایم را به غایت ارضا کنم تا به بعدی برسم، باید یک جا از هر نیازی که رخ می نماید بگذرم و عمق سرگرمانه ی آن را ببینم، آنوقت شاید فرصتی دست دهد تا غایت این سیر نیازمندی را ببینم، و برای این مرض استسقا آبی بیابم.

..................

*اسم خاص

 

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢


یک «الف» کشیده و لرزان

 

نه که صدایش بد باشد، اِی ، ته صدایی دارد. اما نمی دانم مگر کجا می تواند اینها را آن هم اینطوری بخواند،

داد می زند: سییییدو لااااا . و «آ» را می کشد. تا به حال موقع خواندن ندیدمش. یعنی نمی گذارد. می گود: آنطور که نگاهم می کنی انگار فقط سینه و ران هایم را می بینی، گوشهایت کر است.

چشمهایم را می بندم. موقع کشیدن و لرزاندن «آ» حتما دهان کوچکش بازِ باز است.لبهایش کشیده، چشمهاش بسته، پوست گردنش کشیده و متورم و سرخ. و آن رگ نازک کنار گردنش، زیر آن خال کوچک قهوه ای.

ساعت را نگاه می کنم.سیگاری می گیرانم. پک می زنم، عمیق. حداقل خوبیش آن است که نیست تا داد بزند:«خاکستر سیگارو رو فرش نریزی» و وقتی بق کرده ام را ببیند اضافه کند: «عزیزم!»

: لامورِ سیییفارِ بواِم لِسی روودوِ رودار داد وااااا  . و یک مشت خزعبل خارجی دیگر که نمی دانم کجایی است، و آخرش باز کشیده و بلند و لرزان: سییییدو لااااا. پک می زنم و چشم می بندم، صدایش تو اتاق خواب کوچکمان می پیچد و می خورد به شانه های تخم مرغ روی دیوار و  قرار است که شانه های تخم مرغ صدا را باز نگرداند و همان جا می ماند.

گمانم تمام شده. در می زنم:«سارا جان؟ می تونم بیام داخل؟»

چند لحظه سکوت، صدای تندِ قدم ها، می ایستد، صدای چرخش تند کلید توی قفل، سه دور، دود را سریع فوت می کنم و سیگار را پشتم می گیرم. در که باز می شود دود را می پیچاند و فرو می کشد و از روی صورت سارا بالا می برد. ابروانِ کشیده اش لحظه ای فشرده می شوند. بعد انگار که تو جوِّ اپرایش باشد هنوز ، داد می زند:«مگه هزار بار نگفتم وقتی کارم تموم بشه خودم میام بیرون» منظورش این است که ریده ام به کارش. چیزی نمی گویم، نگاهش می کنم. تاپ پوشیده و دامن گل دار و پرچینی که برایش گرفتم تا جای آن شلوارهای گشاد بپوشد. زیر تاپ سوتین تنش نیست. سیگار را جلو می آورم و پک می زنم. خاکستر سر سیگار بلند شده و ترد. دندان می فشرد. در را می کوبد. خاکستر سیگارم می افتد زمین، روی پادری اتاق. لحظه ای می ایستم، خاکستر سیگار را نگاه می کنم. پک دیگری می زنم و می روم تو اتاق کناری. باید پتویی بردارم، بالشی، و یادم باشد روی کاناپه نخوابم که بوی عرقم را به خود نگیرد.

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۸


بازیِ دلتنگی

پیاده که می شود، در را که می بندد، بوی تنش را که باد از پنجره ی کوچک ماشین بیرون می برد، انگار که من را در دنیای تنهایی خودم رها می کند. باید آسانش کنم.پاکت سیگارش را فراموش می کند. می گذارم فراموش کند. توی آینه نگاهش می کنم. دور که شد زنگ می زنم برگردد. اسمش را می گذارم بازی دلتنگی. یک بار دیگر، چند بار دیگر، برگردد و برود. دفعه ی آخر، نمی داند واقعا چیز دیگری هم جا گذاشته یا نه، من هم می خندم و می گویم نمی دانم. در نگاهش می بینم که اعتماد نمی کند به خنده ام. اما می خندد  پیاده می شود. گمانم خودش  هم دوست دارد این بازی را. یا من امیدوارم. پیاده می شود. دست می دهیم. مانند دفعات پیش می بوسمش. دور می شود، انتهای کوچه می پیچد و دیگر نمی بینمش. زنگ می زنم، می گوید: باز چه جا مانده. می گویم:هیچ چیز. فقط می خواستم بگویم چیزی جا نگذاشته ای، با خیال راحت برو. می خندد. قطع می کند. می رود.

می ترسم سارا. می ترسم یک روز پیاده شوی و چیزی جا نگذاری و با خیال راحت ...

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٠


 

این خودکشی نیست. سلخ است...

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥


گلاب به روی تاریخ. گلاب به روی گذشته.گلاب به روی روزهای گذشته

 

 

یا رب

 

 

در تاریخ آمده است که قلعه الموت در مکانی صعب العبور ساخته شده. و غیر از یک راه هیچ راهی برای رفت و آمد ندارد.

خب گلاب به روی تاریخ

چون من از یک مسیر دیگر عبور کردم و پایین آمدم.بدون هیچ وسیله و ابزاری. حالا گیریم به قیمت شکستن مهره ششم کمرم تمام شده باشد. و 2 بار تجربه نزدیکی مرگ. اما حالا آن  مسیر پشت سرم است، و من زنده ام

....

پی نوشت:

-بهترین تجربه زندگیم بود. و انگار رنگ همه چیز عوض شده. هیچ وقت، واقعا هیچ وقت، اینقدر احساس آرامش و سبکی نداشتم که بعد از آن دارم

-امیدوارم از یادم نرود. گرچه می گویند هیچ کس لحظه دیدار مرگش را فراموش نمی کند.

-و حالا آن مسیر پشت سرم است. آن مسیر که انگار زندگی ام بود، تا آن روز. و باقی زندگی پیش رویم، با رنگی دیگر.و آرامشی... که درلغت محدود نمی شود.

-در نهایت هم گلاب به روی تاریخ. باید بدهم عوضش کنند. مدرک هم دارم،فیلم و عکس. بزرگتر از همه هم خودم.که زنده ایستادم و اینها را می نویسم.

 

 

  
نویسنده : علی رضا محمدی نیا ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳
تگ های این مطلب :الموت