رنگی شبيه چشمهايش
ياخيرالمحبوبين
چشمهايم را که می بندم، او می آيد. می آيد و دست می گذارد روی چشمهايم. می گويد که نبينم. چگونه نبينم. چگونه نبينم که نگاهم می کنی و لبخند می زنی.چشمهايت را چگونه نبينم. دستهايت را از روی چشمم برمی دارم. دور می شوی و می ايستی .وسط سالن. يا نه. روی سن. دو لبه ی چادرت را می گيری و دستهايت را باز می کنی و چرخ می زنی. می رقصی انگار. اما نه، رقص نيست.فقط دستهايت را باز می کنی و می چرخی. و سياه می شود. روی سن، جلوی چشمهايم، سياه مي شود.جز چشمهايت ،که شايد برای لحظه ای می بينم که می بينيم و باز می چرخی و سياه می شود جلوی چشمهايم.چادرت انگار که باد پيچيده باشد، بلند می شود و می چرخد، با تو.باد می پيچد و موج می زند انگار سياهی چشمهايم. ببند.تو را به بودنت قسم ببند چشمهايت را.نگاهم نکن.عذابم می دهد ديدن چشمهايت. سخت می شود دل کندن برايم. می بندد. چشمهايش را می بندد چون من می خواهم. و می رود.می رود چون چشم باز می کنم و می بينم نبودنش را.
قرمز
من یک دخترم.ایستاده ام کنار خیابان.یکدسته گل رز گرفته ام توی دستهایم.منتظرم که بیاید.ساعت وسط میدان را نگاه می کنم.این بار که چراغ قرمز شود می آید حتما.خیابان را نگاه می کنم و ماشین ها را که رد می شوند.چراغ راهنما را نگاه می کنم.زرد، آهان، قرمز.ماشین ها می ایستند.شلوغ است، خیلی شلوغ. اما می بینمش.ماشین آلبالویی رنگش را می بینم که از دور می آید و کنار خیابان، پشت بقیه ماشین ها می ایستد.می دوم طرفش.دسته گل را می گیرم روی سینه ام که باد خرابش نکند.به ماشین که می رسم مثل همیشه اول شیشه ی کنار خودش را پایین می کشد.نگاهم می کند و لبخند می زند.نفس هایم به شماره افتاده.لبخند می زنم و نگاهش می کنم.دستش را از پنجره بیرون می آورد.اسکناس مچاله شده را می بینم توی دستش.می گوید:«دو تا تازه شو بده.اما امروز دیگه باید پولشو بگیری ها».پول را می گیرم و دو شاخه رز قرمز می دهم دستش.شيشه را بلا می برد .برايش دست تکان می دهم و می روم.داد می زنم:«رز بدم. رز...»
................
قول می دم ديگه انکتد و رنگ اينجا ننويسم.از هفت رنگ هم چهار تا بسه...
آبی
حمیده می گوید: «چرا اینطوری نگاهم می کنی؟» لبخند می زنم. می گویم: «چشمهایت خیلی قشنگ اند. من عاشق چشمهای آبی ام.» حمیده می خندد. با گره روسری آبی رنگش بازی می کند. می گوید:«ممنون. عمه ام از آلمان برایم فرستاده.» نگاه متعجب مرا که می بیند دستش را بالا می آورد و با انگشت چشمهایش را نشان می دهد. می گوید:«لنزها را می گویم»
.............................................................................................................................................
اينم از آبی
قرمزم تو راهه ان شاء الله.
دعا کنين دختر باشه 

قهوه ای





