بازی،من،شهاب

آس پیک و آس دل. شاه پیک هم دارم و سه پیک دیگر. 135 می خوانم.سعید و پویا پاس می دهند. پیام هم که یار خودم است. باد می وزد و شاخه ی درخت گیلاس را که خم شده توی بالکن تکان می دهد. آسمان را نگاه می کنم. پر از ستاره است. ستاره هایی که تو شهر خبری ازشان نیست. چهار تای وسط را بر می دارم. شاه، بی بی، ده و هفت دل. آس و سرباز و دوی دل را هم که داشتم. دو خال می کنم با دل و پیک. ده می زنم وسط، حکم دل. سعید تکیه می دهد به دیوار. پیام نیشش باز می شود:«به، رفتیم واسه شلم» می گویم:« پیام تو جم کن» جواب می دهد:«اوسّایی»

پشت هم می آیم. پیام چشمهاش دودو می زند که خال بغل ام چیست. اگر آس و شاه پیک را بزنم دست بقیه از پیک خالی می شود و خال های ریزم هم دست می گیرد.  آسمان را نگاه می کنم. ماه نیست. سعید غر می زند:« کجایی پسر. دنبال چی می گردی اون بالا. بازیو بچسب». دل می زنم. دو لو. حکم های بقیه تمام شده. جواب می دهم:«تا حالا شهاب ندیدم». پویا که تازه بازی یاد گرفته در می آید که:«تو شهاب ندیده اینطور رو شانسی. شهاب ببینی چی میشی». پیام می کوبد به بازوی برادرش:« هو! مواظب زبونت باش. این شانس نیست. اوسا بازیش درسته».

چیزی تو آسمان تکان می خورد. محسن است. بال زنان چرخی می زند، درخت گیلاس را دور می زند و آرام می نشیند لب بام. چمباتمه می نشیند و سر خم می کند بالای سرمان.از پشت نور لامپ دیواری سخت می توانم لبخندش را ببینم. یادم می آید ستاره های پشت دیوار از اینجا پیدا نیست. سعید بی آنکه سر بالا کند داد می زند:«دستا ر دیدی حرف نزن». می خندم. محسن هم می خندد. بالهاش را باز می کند و آرام، بی آنکه بال بزند، رو هوا غلتی می زند و می آید می نشیند پشت دستم.

پویا دستش را می بندد و می گیرد میان دو پاش:«یادم رفت، گفتین چی میشه بال در میآریم؟»

پیام محسن را نگاه می کند. چشم تنگ می کند:«صد و چهل هزار تا که جمع کنی ، بالات جیک می زنه. 20 بار که شلم بخونی و بگیری می تونی تمرین پریدن رو شروع کنی».

محسن می خندد، بلند. سعید رو به محسن می گوید:«چی شد؟ شلمیم؟» محسن شانه می اندازد، که دستها را دیده و حرف نمی زند. شش پیک را می اندازم وسط. سعید نیشش باز می شود. سر می کشم دم گوش محسن:«بالا که بودی شهاب ندیدی؟» شانه می انداد که نه. لبخند می زند و چیزی نمی گوید. سعید پویا را نگاه می کند. پویا سرش تو دستش است و حواسش نیست. پیام بُراق می شود:«هو! خفه». پویا سر بالا می کند . سعید می خندد. پویا هم ماجرا دستش می آید. می خندد و ده خشت می زند. پیام خیز می گیرد:«یعنی پیک نداشتی؟» پویا شانه می اندازد و لب می کشد:« نچ» پیام عقب می نشیند. سر تکان می دهد. آرام برگی می کشد و برعکس می گذارد :«شرمنده اوسا . همین یه دونه رو داشتم. بقیه رو رد دادم. گمونم بود خال بغلت گیشنیزه». سعید تند برگ پیام را از دستش می کشد و بر می گرداند. ده پیک است. می خندد. بی بی را می کوبد رو باقی و برگها . جمع می کند:«این بیست و پنج تا». پیام را نگاه می کنم . لبخند می زنم و سر بالا می دهم که بی خیال. باقی دستها را می گیرم و 140 جمع می کنم. پیام با دست آخر سر می اندازد و نفسی می کشد. بالا را نگاه می کنم. هیچ کدام تکان نمی خورند. سوسو هم نمی زنند. اینجا شهر نیست که هزار جور چراغ فروغ ستاره ها را بگیرد. چشم می چرخانم. نگاهشان می کنم. آن چهار تایی که کنار همند. آن یکی که پر نور است. دب اکبر و اصغر که هیچ وقت شباهتشان به خرس را نفهمیدم. رو می کنم به محسن:«جای من بازی کن». کنار می کشم. بچه ها را نگاه می کنم. پیام دست می دهد. پویا می خندد. سعید نگاهش می کند و به رضایت سر تکان می دهد. محسن نتیجه را رو لوح ثبت می کند. سر بالا می کنم. آرام از زمین بالا می روم و لب بام می نشینم. پاهام را آویزان می کنم و تکان می دهم. از اینجا ستاره های بیشتری پیداست. صدای پویا را می شنوم که از پیام می پرسد:«این چطوری بود؟» محسن جواب می دهد:« این ربطی به بازی نداره. اون از اول بازی بی بال می پرید».

بر می گردم و که ستاره های پشت دیوار را نگاه کنم.

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایثار

:) این شکلک یعنی این که وب‌ات رو دیدم و داستان‌ات را خواهم خواند. شرمنده الان سرم زیادی شلوغه ولی حتما می‌خونمش.

مهدی

گاهی فقط می آییم که آمده باشیم. مثل آمدنمان به دنیا.......

آیدا

نوشته هایت را دوست دارم و تقریباَ همه ی پست ها را خوانده ام ولی این یکی را کمی سخت نوشته ای...

استامینوفن

سلام جناب محمدی نیا . مطلبتون عالی بود . راستش یه درخواستی از شما داشتم . میخواستم بدانم اجازه دارم یکی از داستانهای کوتاه تان را در وبلاگم بگذارم . البته به نام خودتان که حق طبیعی تان هست . اسمش را بگذارید بهتان بگویم " بازی دلتنگی ". اگر جوابتان مثبت بود خوشحال میشوم یه بیوگرافی مختصری از خودتان هم بدهید . ممنون . ضمناً اگر میشود سریع تر پاسخ دهید . و در مورد وبلاگ و داستانها هم نظر بدهید . باز هم ممنون.

...

راستش کامل نخوندم هنوز..اما با اینکه بدم میاد از کسی تعریف کنم باید بگم ....محشر بود..مخصوصا سیب!

...

راستش کامل نخوندم هنوز..اما با اینکه بدم میاد از کسی تعریف کنم باید بگم ....محشر بود..مخصوصا سیب!

...

اینجور یکه بوش میاد حالا حالا باید وایسم تا آپ کنی؟؟!؟!؟!؟

حضرت پیام

همینطوری الکی رفتم به مهتا سری زده باشم دیدم یه پست گذاشته ۲۷ تیر ۸۸ اگه نخوندیش بخون! یاد یه خاطره مشترک انداخت منو از بازماندگان!!!

...

آپ نمیکنید !!!؟؟؟