مونولوگ پاییزی بیمار اتاق 314

می گه: پاییزه

میگم: خب!

_ : نمی خوای چیزی براش بنویسی؟

_ : برا پاییز؟

_ : نه خره، برا دختره

_ : کدوم دختره؟

_ : چرا خودتو می زنی به خریت؟

_ : می ترسم.

_ : آها! حالا شد. داری حرف می زنی.

می روم بالا و می نشینم لب تخت. بینیم تیغ می کشد. باد سرد بوی نم دارد.

_ : از هیچی بهتره، خب، بقیه اش؟

_ : ماسوله رو یادته؟!

_ : آره

می گویم: سرده هوا، نمی خوای بیای تو؟

تاب می خورد، دستهاش را قفل می کند و می کشد بالای سرش. رو می کند سمت من. صورت ندارد.

می گویم: صورتت کو؟

صداش انگار که نوار پیچ خورده باشد، چیزی نمی فهمم.

می گویم: خیلی خب، اما پاییزه، سرده هوا، لخت خوابیدی پشت بوم. می میری.

باز نمی فهمم چه می گوید. بغلش می کنم ببرمش پایین. تنش بو ندارد. بدنش سرد است. پوست تنش، لختیش، به دستهام حس نمی دهد.

پس چرا می برمش تو؟ کجای خانه بگذارمش؟ می گذاشتم همانجا از سرما می مرد و کرمها می خوردنش و خشک می شد و می پوسید و پوسیده اش را باد می برد و یک روز، چند سال بعد، می رفتم بالا و می دیدم رختخواب کثیفی آنجاست و یادم نمی آمد برای چه. مرض دارم، هی به خودم سیخ می زنم.بگذار همانجا بپوسد لعنتی.

_ : آهای!

_ : چیه؟

_ : مثلا قرار بود عاشقانه باشه ها!

_ : کِی با کی این قرارو گذاشتی؟

_ : برو گمشو..

_ : آشغال..

_ : جاکش..

_ : حالا هی با خودت ور برو ببینم به کجا می رسی.

_ : به نعش تو..

_ : واسه تو که خیالی نیس، منم بذار همون پشت بوم بپوسم.

_ : فکر بدیم نیس، حداقل تنها نیستی

قهر می کند و می رود پشت بام. در فلزی را می کوبد و از آن سو می نشیند تکیه می دهد به در. داد می زند: التماس نکن، تا ساراچه ننویسی نمیام پایین.

شیشه ی سبز را بر می دارم. چوب پنبه سرش را می کشم. یک قلپ سرخی درونش را می ریزم تو سردی تنم. می روم پشت در سرد فلزی. من هم از این سو تکیه می زنم به در.

آهسته می گوید: زنت کجاست؟

می گویم: خانه نیست.

او هم از آن سو سیگاری می گیراند. پُک می زند، مست.

یک قلپ دیگر بالا می روم. درش سوراخ ندارد آن سو را ببینم.

شاید سارا را لخت کرده. لخت که بود.سیگار را گذاشته گوشه لبش و چشم باریک کرده که دودش نرود تو چشمش. کف می زند و سارا برایش می رقصد.  دست می گرداند و باد بوی موهاش را با خود می برد. باران می زند. تنش خیس می شود و موهاش خزه می شود رو سینه هاش. سیگار نم می کشد. می خندند. سر می کشند تو بغل هم از پناه باران. خیسِ باران از لای در می خزد زیر باسنم. شیشه را بالا می برم. خالی شده. دراز می کشم به شانه ی راست، پشت به در، رو سنگ های سردِ حالا خیس. صدای خنده هاشان عذابم می دهد. جمع می شوم تو خودم. گوش هام را می گیرم. دندان می فشرم. باران ، تندی می گیرد. چشم می بندم. باید خوابم ببرد. باید بخوابم. چشم که باز کنم حتما پاییز هم تمام شده. آن دو هم گورشان را گم کرده اند. عوضی ها. تن لش ها. دزدها.

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
نعیمه

وقتی که می نویسی خوبی!