هدیه ای برای سارا

 

_عمرا بتونی حدس بزنی چی می خوام بهت بدم

دنده را سه می کنم و می پیچم تو سربالایی.

می خندد:اوووم...

سیگار می گیرانم.پک می زنم و دودش را از پنجره ماشین بیرون می دهم.

می گوید: بیست سوالی؟

_نخیر. اما یه هفته مهلت داری حدس بزنی. جواب هم فقط آره و نه. گفته باشم نزدیکم باشی نمی گما. بعدا جر نزنی. فقط آره نه

هفته بعد، تولدش، سالگرد ازدواجمان است. کلی بهش فکر کردم. از دوستهام پرسیدم.از دوستهاش. از همکارهای خانم شرکت. الکی تو بازار گشتم و ویترین مغازه ها را نگاه کردم که چیزی ببینم.

_تو که می بازی. خودتم می دونی حدس می زنم.

پک می زنم. خاکسترش می ریزد کف ماشین، می خندم: لاف نزن، حدس بزن

_اِ؟ پس زدنیه؟

_نه. 

و با انگشت اول سیگار، یک را نشان می دهم: یک

رو صندلی بالا می پرد: اِ... اینکه حدس نبود

و با مشت می زند به بازوم

می خندم: منم نزن، حدسو بزن

رو صندلی جابجا می شود و پای راستش را می گذارد رو لبه ی چرم روکش صندلی. این یعنی خسته است. اما می خندد. یعنی ذوق دارد. دوست دارم این حالش را.

_ممم...انگشتره؟

پک می زنم. دودش را می کشم تو. تو نامزدی دنبال حلقه که می گشتیم از انگشتر فیروزه می خواست. یکی هم نشان کرده بود. طلای زرد بود با نگین درشت فیروزه. گفتم برای حلقه که نمی شود. قول دادم بعد عروسی براش بگیرم. اما افتادیم دنبال خانه و اجاره و خرج زندگی. نشد.

سر تکان می دهم: نچ

سرش را تکان می دهد و با لبخد فکر می کند. معلوم است ذوق دارد. ذوق که دارد کیف می کنم. وقتی بلند می خندد و با کف دست می کشد رو صورتش و رو لبهاش نگه می دارد.

سرش را نزدیک می آورد و با چشمهای بُراق نگاهم می کند. به هیجان آمده. می گوید: طلاس؟

حتما یاد آویز و گوشواره ی انگشتر نامزدیمان افتاده. از انگشتر نشان که براش برده بودم کلی خوشش آمده بود. قول دادم آویز و گوشواره اش را هم براش بگیرم، جای هدیه عقد. نمی دانم چه شد که هیچ چیزی نگرفتم. خودش نخواست یا نشد یا چه.

می گویم: نه عزیزم

بر میگردد و تکیه می دهد: سخت شد

فکر می کند. چشمهاش برق می زند. اما اینبار سر جاش می ماند: ای شیطون. فهمیدم. لباس خوابه؟

ماه پیش پول خواست ازم. سی تومن. آخر ماه بود. نداشتم.بهانه کردم و گیر دادم که برای چه. نگفت. من هم ندادم. دمق شد. معلوم بود ذوق دارد یک چیزی بخرد. فرداش ژورنال لباس خواب را تو رخت چرک ها دیدم. انگار قایم کرده بود من نبینم. من هم به روش نیاوردم.

می گویم: دوست داری باشه؟

چشم ریز می کند: اذیت نکن، تو رو که رات نمی دن بری بخری

به اینجاش فکر نکرده بودم. شانه می اندازم.

می خندد. بلند. می گوید: خب عیب نداره. می ریم حدس بعدی

بی فاصله داد می زند: آها. بلیط مشهده. آره؟ خودشه، نه؟

ماه عسل قرار بود سه ماه بعد عروسی که کلاس های من تمام شد برویم مشهد. رزرو نکرده بودم . بلیط گیرمان نیامد.

می گویم: اونم به موقعش عزیزم. ولی این نیست

چند دقیه ای ماشین ساکت می شود. فکر می کند یا ادای فکر کردن دارد. سر عقب کشیده و از شیشه بالا را نگاه می کند.

آهسته می گوید: نکنه می خوای انگشترمو درست کنی؟

همان انگشتر نشانش را می گوید. پنج ماه پیش نمی دانم دستش به کجا گیر کرده بود. هم زخم شد هم نگین مرواریدش افتاد. غصه دار شد. انگشتر را دوست داشت. دلداریش دادم. گفتم زود می دهم درستش کنند. نکردم. فرداش تصادف کردم. افتادم دنبال بیمه و اینها. یادم رفت.

می گویم: اون که هدیه نمی شه. قول دادم. درستش می کنم.

خودش را لوس می کند: خب این که نمیشه. یه راهنمایی کن.

راهنما می زنم. با خودم فکر می کنم  هدیه اش را عوض کنم. یا یک چیزی بگذارم روش.

می گویم: نمی شه عزیزم. می خوام وقتی دیدیش ذوق کنی.

دستهاش را گره می کند روی سینه و می چرخد آن طرف: خوب منم دیگه حدس نمی زنم.

تکیه می دهد به در. از شیشه بالا را نگاه می کند. دنده را دو می کنم و می پیچم تو کوچه. خاکستر سیگارم می ریزد رو چرم لبه صندلی. رهایش می کنم. پر است از جای سوختگی. حالا یکی بیشتر.

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
رضا مقدم

ای بابا...