یادداشت شبانه یک مرد زیر چراغ خواب

دفترم را گذاشته ام پای تخت. برای نوشتن باید بچرخم و سرم را پایین ببرم تا بشود زیر نور چراغ خواب نوشت

Just keep living

بر می گردم بالا. می بوسمش: دوسِت دارم

_چرا؟

_نمی دونم همینکه نگاهت کردم به نظرم دوست داشتنی بودی.

I love living this way

رمز آلود، بازی، بازی گونه، معما ...

می پرسد: چی نوشتی

_ I love living this way

_کدوم way؟

می زنم به باسنش: this way

می خندد: منم love  دارمش

می روم پایین. می نویسم

_پنجره رو بستی؟

_آره عزیزم.

می پرسد: چی می نویسی؟

می خوانم برایش. دفتر را می بندم و بر می گردم بالا.

_ مگه من قصه ام هرچی می گم می نویسی؟

می خندم. دفتر را باز می کنم و می نویسم.

می خندد. ریز. چند بار : عوضش می کنم ها؟

_ اونی که نوشته شده رو نمیشه عوض کرد

باز می پرسد: اینبار چی نوشتی؟

_ همینا که گفتیم رو

_طولانی تر بود که

_ گفتنش کوتاهه. نوشتنش طولانی.

مشغول نوشتنم که می گوید: اینم بنویس که الان دستم کجاست

_ فقط هرچه بگیم رو می نویسم. می خوای بگو بنویسم

برمی گردم بالا. بغلش می کنم. زیر گلوش را می بوسم

_ یعنی چیزی جز حرفامون بهش اضافه نمی کنی؟

می چرخم که بنویسم. می گوید: رضاااا ... یه خورده ابتکار داشته باش.

نمی دانم . واقعا چه چیزی جذاب تر از همینهاست برای نوشتن.

دفتر را می بندم و برمی گردم. دست می اندازد دور گردنم: اصلا من دیگه هیچی نمی گم. می خوام بخوابم. بغلم کن بخوابم.

_ رضا... خداییش این دیگه داستانی نبود بنویسیش ها

بالا که بروم خواهم گفت: شاید، اما برای پایان بندیش خوب بود.

و او خواهد خندید. تن برهنه ام را محکم بغل خواهد کرد و خواهدم بوسید.

بالا می روم. می گوید: دوسِت دارم رضا

می خندم و بر می گردم. غر می زند:اِاِاِ...

_تقصیر خودته . من تمومش کرده بودم. اما باز حرف زدی

باز هم چیز هایی می گوید. اما دارد کمی پایین تر از زیر بغلم، آنجا که کش آمده و نزدیک لبهاش است را می بوسد. کمی طولش می دهم. و به آغوشش برمی گردم. گرمای تنش را ترجیح می دهم به نوشتن.

 

 

یک جوریست. احساس می کنم صبح شده.و بعد نوازش نسیم از لای پنجره باز روی صورتم و صدای گنجشک. چشم باز نمی کنم. می خواهم بفهمم از کجا فهمیده ام صبح شده. و این نسیم و صدای گنجشک واقعیست یا چون فکر می کنم صبح است احساسشان می کنم. نمی فهمم. یک جایی توی سینه ام باید باشد. خالی شده. مثل یک فضای سبز باز. چشم باز می کنم.پنجره بسته است.صدای گنجشک می آید.و صبح شده.

کمر راست می کنم. با چشمهای بسته غلت می زند رو به من: من حاکم؟

_ باشه. حکم کن

_ خب. هرکاری دوست داری بکن.

می خندم. اما او فقط دستهاش را بالا می آورد و خمیازه می کشد.

_اینکه نشد. لا اقل یه خورده حکومت کن بعد تنفیض اختیار

_ تفویض بی سواد. بعدشم هیچ حکومتی لذت بخش تر از این نیست که به محکوم اختیار بدی.

چشمهاش هنوز بسته اند. دستهاش را باز می کند. خم می شوم. دفتر و مداد را بر می دارم که بنویسم.

/ 1 نظر / 16 بازدید
احمد

سلام. نثرتو دوست داشتم.قشنگ مینویسی