پرستش

 

سارا، مخلوق من، سلام.

به چشمهایت قسم، و به نجواهای شبانه. تو همان بودی، و همان شدی که باید. طاعت خالق بجای آوردی و در سجده هایت مرا به نیکویی خواندی. شکر گفتی رنگ چشمانت را که در هیچ برگی سبزی چشمان تو نبود. سپاس گردی مژگانت را که سرمه اش نیاز نبود. به لبخندی رساندی که دوست می داری ام به شکر لبهایی که تو را دادم. به قدمهایت آمدی که حمد می کنی مرا به ساقهای سیمین ات. و چنان خلق نکو کردی و حسنات بر خود گزیدی که خشنود شوم از آنچه ساخته ام، آراسته ام ، و به طاعت گماشته ام. و موهایت. آنها که چون در باد افتند نسیم را عطرآجین کنند. حاضر را به تحسین و عاشق را به  مستی کشانند. اما سارا، به یاد ندارم خلق بوی تو را. بوی موی تو از من نیست. از کجا داری؟ مگر جز درگاه من تو را نعمتیست؟ مگر جز من غیری می شناسی؟ پناه به من. نه. تو وفاترین مخلوقات منی. پس از کجاست این بوی جان بخش تو؟ لحظه ای بایست. پیش آ . بگذار تا خوب نظاره کنم. آری. به گمانم ساخته ی خودت باشد. همین است. مگر می شود چنان بخندی و چنین بخرامی و نسیم انگار که از گلی گذشته باشد باروری بوی تو را به مخیله ی متروک من نرساند. آری، بوی توست که متروک خانه ی ذهن مرا بارور می کند.  و این خود تویی که به خلق مشغولی.راستش را بگو سارا. من تو را خلق کرده ام یا تو هر روز، هر شب، هر لحظه که یادت می کنم، مرا خلق می کنی. و اگر چنین باشد، بسا خلق تو کریم تر. که من به تو مشغول بودم و چون به قامت آمدی رهایت کردم و نشستم به نظاره ات. اما تو، تو هر لحظه به خلق من مشغولی. سپاس توراست سارا که چنان کریمی. سپاس بوی تو را که جان می بخشد. شکر لبخند تو را که سوی چشم می زاید. تو را سجده می کنم به صبحگاه و نیمه ی شب، به نام مهری که مرا می بخشی. سبحان سارا و بحمده. مرا ببخش که غافل بودم از ربانیت تو. استغفرک سارا و اتوب الیک. و چه بلند نظر و رحیم، که با همه ی کج فهمی من باز از خلق من دست بر نداشتی. که کریمی و کرمت را جز این انتظاری نیست. قسم به هم آغوشی های تو با ذهنم. قسم به هرمای تنت. قسمت به خیسگونگی لبانت. قسم به بوی جانت. که سر بر ندارم من از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی و که یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید و چنان مستم من امشب. ندیدی مست را سارا؟ ندیدی عربده می کشد؟ دیوانگی می کند؟ ندیدی هرچه آید به ذهن می گوید؟ ندیدی یک چیز را می گیرد به گفتن و میانه کار فراموش می کند به چه بود؟ ندیدی که چون من است؟ کاش که جای سخن بودی. حیفا و یا شکرا که در کلام نگنجد. به تن برآید. به جامه دریدن. به موی کندن. به خراش دادن تن. به داغی آتش به زمانِ درکشیدنِ پروانه.

 

/ 0 نظر / 14 بازدید