دود می کنم

این دود لعنتی می خواهد همه ی زندگی ام  را بگیرد.

از زیرزمین شروع شد یا حیاط. نمی دانم. دود داغ سفید. بدون آتش، فقط سرخی ذغال گونه ای که گهگاه الو میگیرد و باز دود می کند و آرام می شود. هیچ نمی بینم. همه جا را گرفته. همه ی خانه را. با تمام اتاق هایش، تمام طبقاتش. کلید در را هم پیدا نمی کنم. عجیب هنوز راه نفسم را نگرفته. فقط نمی بینم. کورمال دنبال کلید و شاید سارا می گردم، اگر پیدایش کنم. باید توی یکی از همین اتاق ها خواب باشد. دنیا را دود بگیرد سارا عین خیالش نیست. لامصب مرگ هم ندارد. باید کلید را پیدا کنم و از این خراب شده بزنم بیرون. سارا مثل همیشه یک جوری قسر در می رود. می گوید: حالا چرا اینقدر فحش داری؟! من: فحش؟! کدوم فحش؟

-: لامصب!

-: خب اگه راست می گی مصبت کو؟!

-: چه می دونم.

-: پس فحش نیست، صفته. اصلا کجایی تو؟

چهار دست و پا می شوم روی زمین بلکه دود رقیق تر باشد و پاهاش را ببینم. صدا می کند: حالا چرا اینطوری می کنی؟یعنی سوارت شم؟

-: نه خره، از دست این دود. هیچی نمی بینم. کجایی؟

-: کدوم دود رضا؟ دیوونه شدی؟

با تمام سنگین خودش را می اندازد رو پشتم: برو خَرِ من! یالا...هش...

طاقت نمی آورم. رها می شوم رو زمین. صورتم کر می خورد رو چمن ها. از روم بلند می شود. صدای پاش را می شنوم که می دود. خنده اش دور می شود. بر می گردم سمت صدای پاش. آفتاب چشمم را می زند.فقط سایه اش را می بینم که دور می شود و پنهان می شود تو سایه ی درخت بادام.

فریاد می کشم: اَه. حوصله ام رو سر بردی.خسته شدم از بازیهات.

و غلت می زنم آن سوی تخت و پتو را می کشم رو سرم.

دستش آرام از زیر بازوم سر می خورد و جلو می آید و گرمی تنش به دنبالش نزدیک می شود به پوست پشتم، گردنم و لبهاش خیس می شود زیر گوش چپم.

دستش را می گیرم و فشار می دهم و ...گریه می کنم. بی صدا که نفهمد.

آهسته می گویم: سارا... من دیگه سیگار نمی کشم.

پخی می زند و می چرخد و طاقباز می شود: خَر خودتی.

-: نه سارا. جون تو راست می گم، دیگه نمی کشم.

صداش نمی آید. دستش هم زیر بازوم نیست. جای گرمی تنش را مایع لزجی گرفته. برمی گردم، تنم تو مایع لزج گرم می چرخد. پتو را کنار می زنم. خون، همه جا... . پتو را لایه لایه کنار می زنم. فرید می کشم: سارا....

جواب می دهد: اِهه... چته؟

چشم باز می کنم. رو تمام تنم عرق سرد نشسته. قلبم تند می زند. نفس هام هم. سارا خواب آلود، انگار که تازه فهمیده باشد، می نشیند بالای سرم. دست می کند تو موهام: عزیزم.... خواب می دیدی؟!

نفس عمیق می کشم. زبانم قفل شده. نمی توانم جوابش بدهم. سر می چرخانم و تو نور کم چراغ خواب دنبال پاکت سیگارم می گردم. دست می کشم رو عسلی و پیداش می کنم. تکانش می دهم. خالی است.

می گویم: یادته سارا؟

-: چیو!

-: یه شب مریض بودم. هرچی آب می خوردم باز تشنم بود؟

-: اوهوم.

-: یادته چیکار کردی؟*

شیطان می خندد: آره!

-: خب الان سیگارم تموم شده.

دوباره می خندد.

فندک را از رو عسلی برمی دارد. برعکس من می خوابد. کف پاش را می گیرد جلو صورتم. شصت پاش را می گیرم و می گذارم بین لبهام. می گوید: فندک می زنم پک بزن. فندک را انگار گرفته تو موهاش. سخت می بینم. فندک می زند. پک می زنم. سرش گُر می گیرد. دودش را می دهم توی سینه ام. آهان... همین بود. سینه  ام گرم می شود. سرم سست. دستهام بی خون و بی رمق. آرام لبخند می زنم. دوباره پک می زنم. سرش دود می شود. سفید و داغ. سینه ام پر می شود از بوی سارا. از بوی موهاش. بوی تنش. پُرم می کند. جان می دهد. می کُشد. جان می گیرد. خدایی می کند. خدایی می کند. چشم هام گرم می شود. پلکهام می افتد.

 

.........................................................

*ارجاع به ساراچه  آب

/ 0 نظر / 31 بازدید