جستاری فلسفی در باب هستی و نیستی

یا

چیزتر می شویم

 

یکی می رود. یکی می آید. بعد آن یکی که رفته می خواهد دوباره بیاید اما جایش خالی نیست. این قانون امتلاء هستی است. هیچ جای خالی تو هستی نیست. نه چیزی کم می شود و نه چیزی اضافه. تنها «چیز»ها «جا» عوض می کنند. و این بده بگیرِ چیز و جا ادامه خواهد داشت، تا روزی که مفهوم چیز و جا دچار تحول شود. یعنی در واقع این دو واژه بی معنی شوند. و آن وقت در یک نگاه کل نگر در خواهی یافت که فقط یک چیز هست و یک جا. و فقط همان یک چیز بزرگ است که در همان یک جای بزرگ وول می خورد. و از این وول خوردن، جا و چیزها کوچک و حاشیه ای پدیدار می شوند. یعنی وقتی آن چیز بزرگ می خواهد جا شود خود را  این ور و آن ور می کند و با این کار طبیعتا یک طرف را پر یا همان چیز می کند و طرف دیگر را خالی یا همان جا می کند. و آن وقت یک چیز، یا یک جا، فکر می کند چیزیست، یا جاییست. فکر می کند که هست، وجود دارد. غافل از اینکه هیچ نیست مگر عارضه ای از حرکت یک چیز بزرگ. بماند که به گمانم جا بودن شرف دارد به چیز بودن. و البته این مزاج شخصی من است و چیز و جا در یک رتبه وجودی قرار دارند. و همه چیزها و جاها از آن چیز بزرگ اند و به او باز خواهند گشت. و جالب آنکه تنها با وول بعدی از آن ور به این ور جا چیز می شود و چیز جا. و اول چیز فکر می کند که نیست شده، از بین رفته. اما هنوز مقداری احساس وجود می کند و در می یابد که از بین نرفته،بلکه جا شده. بله، نیستی در کار نیست. تنها چیز جا شده. و همین طوری برای یک جای کوچک دیگر همین اتفاق می افتد.یعنی چیز می شود. و در نگاهی کلی در می یابیم که جا شدن یک چیز باعث چیز شدن جای دیگر می شود. ولی باز هیچ نیست جز وول خوردن آن چیز بزرگ در جای بزرگ. و آن چیز آنقدر وول می خورد تا در آن جا ، جا شود. و روزی که چیز بزرگ جا شود هیچ نمی ماند جز چیز. که البته این را هم نمی توان گفت. چون می توانیم اینطور هم ببینیم که چیز جا شده و هیچ نمانده جز جا . و همچنین چون جا در مقابل چیز است که معنی می شود. و این یعنی مادامی که به وجود چیز قائلیم ناچاریم وجود جا را هم بپذیریم. این خاصیت جهان دو قطبی است که هر موجود یا لاموجودی به وسیله ضد خود تعریف می شود. پس وقتی آن چیز بزرگ جا می شود چون دیگر جایی نیست چیز هم نمی تواند ادعا کند چیزیست، و بالعکس. بنا بر این در واقع از وحدت چیز و جا هستی پدید نمی آید، بلکه نیستی...، نه، نیستی هم نه که مخالف هستی است. بلکه یک جور عدم مخلوط به وجود. یک چیزی، یک جایی، بالاخره یکی که در فهم ما دوقطبی ها نمی گنجد درباره اش فکر کنیم. چرا که مخ تعطیل ما هم فقط صفر و یک می شناسد. نه چیزی بین صفر یک. یا اگر احساس خلائی بین صفر و یک کرده ایم باز با تعاریفی مشتق شده از همان صفر و یک پرش کرده ایم.مثلا صفر ممیز یک. یا صفر ممیز دو که دو تا یک است و الی آخر. بله، اینطور مغز ما بین صفر و یک را پر از یک دنیا چیز و جا می کند.یک و صفر. چیز و جا. آنقدر که حتی وقتی از سر استیصال به رهایی از این عالم صفر و یکی فکر کنیم باز به اسباب همین ذهن لعنتی چیزی(و جایی) است. باز به ابزاری از جنس چیز متوصل می شویم که در جایی فرو کنیم یا جایمان را می دهیم یک چیزی توش فرو کنند،  که یکهو برق بگیردمان و پرواز کنیم و از چیز و جا رها شویم. زهی خیال باطل. معلوم است که نمی شود برای خلاص شدن از ابزاری همان ابزار را در دست بگیریم. اینطور باز بیشتر درگیرش می شویم. در رها کردن فقط باید رها کرد. به چگونگی اندیشیدن تنها باتلاقی است که هرچه بیشتر دست و پا بزنیم، چیزتر می شویم.

/ 7 نظر / 15 بازدید
ابی

نفهمیدم منظورت از لینک چیه ولی خوب تو چطوری؟

میو

باتلاق!!!!! معلومه تا حالا توش گیر نکردی وگرنه دیکته شو یاد می گرفتی!

میو

یه چی شبیه اونو نمی خوام. دقیقا خودشو. حوصله ور ورای الکی شونو ندارم. نمی خوام بهم راه کار بده که همه راه کارا رو فوت آبم. حوصله تلاش کردنو ندارم. می خوام دقیقا بفهمه چه مرگمه. اگه اینجوریشو سراغ داری بهم بگو. ولی بهت گفته باشم اگه به درد نخور باشه حالتو می گیرما!

خوزه آرکادیوی اول

خوب مرض داری؟ خوبه منم یه چیزایی بنویسم که وقتی تو اومدی و خوندی احساس نادونی کنی؟ یا حماقت؟ یا حداقل سرکارگذاشته شدن؟

[نیشخند]

مهتاب!

ما اینجوری خوندیمش یا همینجوری بود؟؟

ف

سلام نوشته هاتون ی ساختار خاصی داره... به چشمم اشناست زیبا می نوسید پایا بمانید