می میزنم

سلام سارا. نیامده ام توجیه کنم. می دانم بی وفایی می کنم. می دانم سالهاست خبری ازت نگرفته ام. نیامده ام توجیه کنم. حتی نیامده ام عذرخواهی. یا بگویم باشد، از این به بعد بیشتر حواسم هست. آخر حواسم نیست سارا. به هیچ چیز حواسم نیست. حواسم به باز کردن و بستن کتانی هایم نیست که خراب نشود، بندهاش را شل بسته ام و مثل کفش کهنه سَرِ لنگ می کشم بالا. حواسم نیست صبح ها صبحانه بخورم. حواسم نیست صورتم را اصلاح کنم. نه اینکه افسرده باشم ها. زیادی سرخوشم. به خیال می ازلی و نوای مطرب و رقص ساقی سرخوشم و خندان. چندان که حواسم نیست به هیچ. همه چی خوب بود. هنوز هم هست. اما. حتی نمی توانم بگویم اما یک لحظه دلم برایت تنگ شد. نه. شاید یک لحظه فقط خواستم پاهام را بگذارم رو زمین. دیدی پرنده ها را که هی پرواز می کنند؟ بالاخره چند دقیقه را باید رو زمین بیایند، یا سر شاخ درختی، یا فوقش نوک کوهی. اما بالاخره خاک پایشان را لمس خواهد کرد. اینطور نیست که هی بپری. من هم که زمینم همه تویی. غیر تو خاکی نمی شناسم. این است که آمده ام تا در خانه ات. سری بزنم. احوالی بپرسم. صورتت را تو دستهام بگیرم. بخندی. ببوسمت. و تا دیر نشده. تا پاهام عادت نکرده باشند به بی پروازی. تا پاهام نچسبیده اند به خاک. پر بزنم، بروم تو خیال خودم. تو افیون می لعل و صراحی در دست. در پناه حق سارا. باش همین جا. خانه ات را عوض نکن. عوض کردی شمعدانی ها را یادت نرود بگذاری پشت پنجره. شمعدانی ها نشان من و توست. ببینمشان می فهمم که خانه، خانه ی توست. در پناه حق سارا.

/ 0 نظر / 15 بازدید